چرا خوابیده اید ای مردان

دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 10:01 ب.ظ

نویسنده : عابر
چرا خوابیده اید
باد پرنده ها را برد
دریا سفید شد
موج شور
پرشور
پرشورپرشور
باد برخاست
و با خودش پرنده ها را برد
شما کجای این ساحل
دارید قبای ژنده ی خود را
بر چوب لباس مسخره تنهاییتان
می آویزید
آخر مردان ناحسابی
باد پرنده ها را
که زنان شما بود
با خود برد
مثل اجل معلق


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

اصول دکارت

چهارشنبه 23 فروردین 1391 08:30 ب.ظ

نویسنده : عابر
چهار اصل دکارت برای رسیدن به حقیقت:
1 - هیچ چیز را به عنوان حقیقت تلقی نکنیم مگر اینکه آنرا به این عنوان شناخته باشیم و به آن علم داشته باشیم.
2 - مشکلات را به آن عده از اجزا که ممکن است تقسیم کنیم.
3 - افکار خود را بر حسب نظم و قاعده ترتیب دهیم و از ساده به مرکب یا بغرنج برویم.
4 - معلومات و مجهولات مورد مطالعه را خوب و کامل بشماریم و بطور کلی بازدید کنیم که هیچ چیز از نظر دور نماند.


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خستگان

سه شنبه 15 فروردین 1391 08:47 ب.ظ

نویسنده : عابر

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

                                                                                               حافظ




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

شب بخیر

سه شنبه 15 فروردین 1391 12:30 ق.ظ

نویسنده : عابر



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بهانه ای برای من

شنبه 12 فروردین 1391 11:43 ب.ظ

نویسنده : عابر

من برای رفتن از این خانه
هزار بهانه دارم
ولی هنوز دنبال بهانه های بیشتری می گردم
من همت کرده ام
و همت بلند کرده ام
زیرا می دانم با همین بلند
مردان روزگار به جایی رسیده اند
من البته سنگی را که با خود از کوچه آورده ام
بلند کرده ام تا
اول صبح تمام شیشه ها را خرد کنم
و بعد اگر شد
بروم در آشپزخانه
با اوقاتی کاملا تلخ
تمام ظرف ها را پرتاب کنم
به آشپزخانه ی خانم همسایه
و به دنبال نفس کش بگردم
هیچ کس البته غیر از من نیست
تا بر سرم فریاد بکشد
و در خانه ام دست مرا بگیرد که نکن
هیچ کس البته نیست که بگوید
نکن افسوس
همت کوتاه کن
و بگذار ظرف ها عشقبازی کنند
هزار بهانه دارم
باز از خودم دنبال یک بهانه کوچک می گردم
تا گریه کنم
من سرم را از پنجره بیرون می کشم
نصف شبی
و میبینم
غیر از من آقا پلیسه بیداره
و داد میزنم
در منزل گم شده ام
آقای پلیس
بیا و مرا پیدا کن
تو را به سوتت قسم
و دست مرا در دست مادرم بگذار
و سپس
دنبال بهانه از روی دیوار همسایه
که کوتاهترین دیوار دنیاست
در سکوت نیمه شب
خودم را تالاپ
می اندازم توی کوچه
و می نشینم
زیر نور زرد چراغ
زیر خاک زرد نرم
دنبال سکه می گردم
که ناگهان زیر درخت سکه
مثل پینوکیو از خواب غفلت
می بینم بیدار می شوم
و میبینم گربه نره هنوز روی دیوار نشسته
آن خیره سر را با لنگه کفش می دوانم و می رمانم
و بعد زیر لحاف برای رفتن از این خانه
دنبال بهانه ای سکه ای
چیزی دیگر می گردم
تا صبح




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نامه

شنبه 12 فروردین 1391 08:41 ب.ظ

نویسنده : عابر

نامه ای به تو که نمی شناسم

سلام
برای من نوشتن نامه
مثل رد شدن از خیابانی شلوغ
در میان روزی داغ با آفتابی تند
سخت است
اما وقتی تو بخواهی بخوانی
من
نوشتنم می گیرد
و به سرعت از خیابان زندگی
با تنهایی هر چه تمام تر می گذرم
و به سوی تو ...
باری ملال من
فقط دوری شما نیست
کلا ملالم
خیلی روراست بگویم
بنویسم
از زمین خدا دلم گرفته
اما وقتی می نویسم
برای تو
با این سیاهی مرکب
که با سیاهی آسمان شب برابری می کند
انگار سرمه روشنایی به چشمانم می مالم
پس ملال من نه از دوری شما
بلکه از ناامیدی برای برگشتن شماست
اکنون
باز هم می نویسم

اینجا
هوا خوب است
حال مردمان
آنها را که من می شناسم
چندان بد نیستند
ویرانه هایی هستند
و لیکن دور
دور از شهر
ویرانه ها برای خودشان
یک آبادی دور از شهر ما هستند
ساکنانشان را نمی شناسم
و سکوت بلندشان را خوب نمی شنوم
اینجا
هر شب چراغانی است
با نور هزار ستاره
و چند کهکشان
بسیار جای آرامی ست
و نسیم
بسیار مهربان تر از
آن که فکر می کنی
وظیفه ی نسیم در این جا
نوازش کردن یکی یکی ماست
دو مرتبه در روز
بامدادان و اول شب
اینجا
ارزانیست
وفور نعمت
همه چیز پیدا می شود
جز شیر گنجشک و گاهی جان آدمیزاد
همه خوبیم
همه
ملال همه ما
دوری از همه شماست

و شکر خدا
من بی کار نیستم
از صبح کله سحر برمی خیزم
رو به سپیده اگر یادم بود
نماز می خوانم
و با اردک ها سلام کرده
پیراهن تمیزی می پوشم
راهی کار می شوم
کارم
سر سپردن به شانه های مردم است
و گوش سپردن به آهنگ یکنواخت
درد دل ها
بله کار پر در آمدی نیست
و مثل پاک کردن پیاز
در زمانه های قدیم
اشک آدم را د ر می آورد
ولی بهتر از بیکاری است
همیشه غروب ها خسته و کوفته
به خانه بر می گردم
و با دو چشم خواب آلود
به ویرانه های دور از شهرم نگاه
می کنم
اینجا شب ها زود می خوابند
یکی از رسم های خوب ما این است
اینجا شب ها زود می خوابند
و من هر شب
شام خورده و نخورده
نماز خوانده و نخوانده
گریه کرده و نکرده
خنده کرده و نکرده
می خوابم
و قبل از خواب
به توصیه دکترهای اینجا
خوب زل می زنم
به چشمان جغدی
که بر لبه دیوار خانه ام نشسته

خوبم
کلا خوبم
خواب های خوب می بینم
و به اندازه کافی
از تنهاییم لذت می برم
اگر جویای چیزی باشی
من اینجا برایت پیدا می کنم
فقط ملال نخواه
که اینجا برای خودمان هم کم داریم
دیگر نمی نویسم
حتی برای تو
نامه را پاره کن
بیاندازش دور
خدا حافظ نازنینم

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

زن

چهارشنبه 9 فروردین 1391 05:57 ب.ظ

نویسنده : عابر

امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا   بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرااااا هاااای هه ههاا
از تنهاییست آقا از تنهاییست
بی وفااااا.... بی وفا...ها... هااا.. ها.. ای عزیز من... ها ها ا ...هه های
بله جانم بله داشتید می فرمودید
از تنهاییست آقا شما هم درست می فرمایید ببین آقایان چه رقصی می کنند
دلشان خوش است آقا جان
به.. به... عجب رقص خانمها را ببین
دلشان خوش است آخر به ما چه گول نخور جانم
شما هم فرمایش می کنید برادر
برادر چه کشکی است
ای داد بی دود
نگاه کن قد و بالایشان را ببین انگار تراشیده اند لامصب ها را
ای بابا شما هم که چشمتان فقط روی مظاهر دنیا باز است
مظاهر کدام است؟ شما طنازی را ببین
مرده شورشان را ببرد
شما که وقتی بنده داشتم آواز می خواندم چهار چشمی داشتید می خوردید این عروسکان را استغفرالله...
ای آغا حرف دهنتان را بفهمید از من و شما قباحت دارد
بنداز دور این حرفها را مشتی دنیا دو روزه
به فکر روز قیومت باش آغا.... با این وجود باز هم بنده عرض می کنم از تنهاییست
بله دیگر این تنهایی هم خوب بهانه ای شده برای این بی حیاها
بی حیاها ؟ کدام بی حیاها؟ به جان شما این تنهایی لا مصب خر این بنده را چسبیده مگر ول می کند
خوب آغا بروید زن بگیرید
زن؟!!!!!!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آه

چهارشنبه 9 فروردین 1391 01:05 ق.ظ

نویسنده : عابر
آه باید بخوابم
و
نمی شود
دارم به اتوبوسی فکر می کنم
که فردا مقابل خانه ام می ایستد
دارم حساب می کنم
چگونه طرحی بردارم
از صورت راننده اش
وقتی
خواب آلود سر گذاشته ام
بر شانه همسفری
که نمی شناسم
دارم به بیرون رفتن
از شهر فکر می کنم
کار سختی نباید باشد
تا آن وقت دارم خواب
هفت آسمان را می بینم
بعد هم
که بادهای گرم
همیشه می وزند دیگر
هر چه باشد
از بیابان که بیرون نمی روم
با اتوبوسی به نام مرگ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سفید برفی حیا کن

چهارشنبه 2 فروردین 1391 08:21 ب.ظ

نویسنده : عابر

این روزها

این شب ها

که سرده سرده سرده

سفید برفی

دلت خواست 

برو بیرون صفا کن

فقط به جان مردان

میان آن صفاهات

تنها

یادی هم یک وقتی

از این شبگیر تنهای مبتلا کن

سفید برفی

بی وفا

سخته ولی

تو سرما و تاریکی

کمی هم حیا کن

حیا کن

حیا کن...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عید تاجیکان شهری

دوشنبه 29 اسفند 1390 01:47 ب.ظ

نویسنده : عابر

به نظر من عید نوروز اگرچه مایه دل خوشی بچه هاست (البته باز نه همه شان که در این اوضاع بسیاریشان فقط خون دل می خورند) اما عید نوروز ساختگی است.اولا نمی توان چیزی داشت به نام عید نوروز.عید یک کلمه عربی است که در مورد مراسم خاصی مانند فطر و قربان و مبعث به کار می رود.البته منظور این نیست که ایرانی ها قبل از حمله اعراب با جشن و شادی بیگانه بوده اند و در تقویم سالیانه خود چنین مراسمی نداشته اند.منظورم اینست که این اصطلاح عید نوروز غلط است.
اما مسئله دیگر من این است که نوروز یک جشن یا آیین ظاهرا روستایی باید باشد و برگردد به تاثیر فصل ها بر زندگی ایرانی های قدیم. مثل اینکه زمانی که محصولات کشاورزی خود را بر می داشته اند به یمن این دست و دل بازی زمین جشنی هم می گرفته اند. در واقع یک مهمانی کوچکی و سور وشیرینی و بذل و بخششی و از این حرفها..وگرنه این کارهایی که امروزه اتفاق میافتد مثل ماهی قرمز سفره هفت سین و سبزه بعید است که دوهزار سال پیش نشانی از آن میشد یافت.
گذشته از اینها نوروز قطعا فقط متعلق به فارس ها بوده است.و مثلا ترکها و ترکمن های بیابانگرد بلوچ ها و عرب ها چه نسبتی می توانسته اند با نوروز داشته باشند.این به اصطلاح عید در فرهنگ اقوام ایرانی غیر از فارس هیچ جایگاهی نداشته و ندارد.
بعد هم این سوال برای من مطرح است که چرا امروزه حتی درروستاهای فارس نشین نوروز چندان رونقی ندارد و همچین شناخته شده نیست.اگر از هر شهری فقط ده کیلومتر خارج شوید کمتر نشانی از عید نوروز! میبینید. نمیدانم دقیقا چرا؟
ولی شاید در اصل هم این آیین فقط مخصوص پیش کش کردن هدایا و تقدیم آنها به پادشاهان قدیم ایرانی بوده و دهاتی بیچاره همان روزها هم چندان دل خوشی از این اوضاع نداشته که بخواهد در حافظه ی تاریخی او باقی بماند.در عوض عید عید درباری ها بوده که در این موقع سال هم از کیسه ی رعیت بدبخت می خورده اند و هم از بذل و بخشش های شاهان بهره مند می شده اند.در واقع هم عید نوروز را شاید همین طبقه ی اشرافی درباری مفت خور زنده نگه داشته اند نه روستایی آفت زده ی پاپتی.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

علی دایی

یکشنبه 28 اسفند 1390 09:14 ب.ظ

نویسنده : عابر

می تواند مهم باشد اما نه آنقدرها که فکر می کنیم

قضیه تصادف علی دایی را می گویم که از امروز صبح در میان خبرها برای خودش جای مهمی باز کرده و حتما در برنامه نود هم عادل فردوسی پور مفصل به آن می پردازد و
 مورد توجه اکثر مردم هم قرار می گیرد. در اینکه علی دایی یک فرد مهم در این دوره و روزگار است که جای شکی نیست. دایی یک نفر جوان از طبقه فرودست جامعه بود که از یک طرف با یک ساک ورزشی وارد دنیای فوتبال شد و از طرف دیگر با میلیاردها تومان ثروت خارج شد. البته معلوم است که به قضیه به این سادگی هم نبود. اما این یک خلاصه ای از زندگی دایی است.
کلا دایی یک فرد مصمم بود. دقیقا دنبال همین کلمه
می گشتم. اینقدر می دانم که این کلمه یعنی مصمم یا تصمیم از ریشه صم عربی میاید. صم یعنی کر. عربها وقتی میگویند تصمیم خود را گرفته ام در انجام کاری یعنی گوش خود را بر هر حرف و سخنی بسته ام و فقط به انجام آن کار فکر می کنم. حالا هرکس هرچه می خواهد بگوید. دقیقا دایی هم در طول دوران بازیگریش خودش از اواخر دهه ی 60 گوش خودش را بر همه منتقدان و مخالفان و معترضان بست. تا هیچ چیز را نشنود و صرفا به هدفی که در پیش داشت فکر می کرد. یعنی پیشرفت در فوتبال و تجارت. به هدف خودش هم رسید.
فقط انگار دایی یک کم زیادی مصمم به نظر می رسید. نمی دانم چرا بعضی وقتها فریادها آنقدر بلند است که حتی آدمهای کر هم آن را میشنوند. یعنی مجبورند بشنوند. اما بعضی ها نه....
 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

حدیث چراغانی پارسال

چهارشنبه 24 اسفند 1390 03:22 ب.ظ

نویسنده : عابر

راستی که مجلسی پوشالی بود  این مجلس ه...تم. و چه خوب که این مجلس دارد بساطش را جمع می کند برود پی کارش. و حالا در این پرده آخر یک عده مجلس نشین بریده از مردم یک دسته گل بزرگ دیگر به آب دادند و آبروی صد ساله یک نهاد مهم این آبادی را بیش از همیشه به باد دادند. و آن سوال و جواب های  آبکیشان بود از مرد بی نظیر تاریخ همین خراب آباد. منظورم مشخص است کیست. این مردی که در مدت شش هفت سال گذشته درس بزرگ مردم داری و نشست و برخاست با محرومین و مستضعفین را به تمام برج عاج نشین ها تفهیم کرد تفهیم کردنی. کسی که کوچکترین چشم داشتی نداشت نه به خود قدرت و نه به امتیازات ناشی از قدرت.
حالا یک مشت «نون به نرخ روز خور» این آدم را کشیده اند به خیال خودشان به محکمه و چقدر مسخره بود این محکمه فرمایشی!و چقدر خط بین حق و باطل در اینجا پر رنگ شده بود. چند سوال پرسیده بودند یکی از دیگری بی معنی تر و فرصت طلبانه تر . سوالاتشان را باش:
چرا فلانی را برداشتی؟
چرا بهمانی را گذاشتی؟
چرا به اون یکی پول ندادی؟
چرا به دیگری بیشتر دادی؟
چرا گفتی تو سر بچه های مردم نزنید به گناه نکرده دو سانت روسری را این ور و اون ور گذاشتن  ...
چه می دانم از همین خزعبلات دیگر. و آن هم چه کسی به نیابت آن ناوکلا مامور خواندن همین چهارتا پرسش آبکی شده بود. کسی که در طی این همه سال معلوم نیست سرش در کدام آخور یا آخورها بند بوده. معلوم نبود به چه میزان از امکانات و رانت و پارتی و پول باد آورده ی صرفا ناشی از یک پیوند نسبی بهره مند بوده. آیا اینها خیال کرده بودند با پر کردن دست این مترسک از کاه می توانند پیشانی چدنی آن مرد بی نظیر را خرد کنند. زهی خیال باطل! آیا اینها نمی دانستند او که در پیشگاه محکمه وجدان همیشه سربلند و مبری از هر گناهی ست در پیش این غوغاییان، پاک تر و درخشانتر از پیش جلوه خواهد کرد.و از این محکمه خنده دار با روی خندان بیرون خواهد آمد؟
این آدم یک عمر به خودش سختی نداد و سالها چشم بر چرب و شیرین قدرت نپوشید که حالا بیاید جلو شماها سرافکنده شود.
مکرو و مکرالله والله خیرالماکرین
البته همانطور که خود آن مرد بی نظیر در آن شب بی نظیرتر گفت سرنخ ها به دست شخص دیگریست . هزاردستان آنجاست . این لعبت ها هیچ کاره اند. بازیگرانی بی مقدارند...

همان که این ولایت را چنان به خاک سیاه نشاند با خانواده سالاری و باندبازی و گسترش فساد از همه نوعش که متاسفانه این مرد بی نظیر هر کاری کرد در مدت این سالها نتوانست آن همه خرابی را به غیر از اندکی جبران کند. و عجیب آنکه هنوز هم آن ترمیناتور دست بردار نیست...  




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آه

سه شنبه 23 اسفند 1390 06:38 ب.ظ

نویسنده : عابر

آه اگر از پس امروز بود فردایی

فردات رو هم نخواستیم . بیا برش دار برای خودت با لاشه همه

روزهای گذشته.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

مدد

دوشنبه 22 اسفند 1390 03:13 ب.ظ

نویسنده : عابر

من از گریه و از اشک پرم
خدایا تو مدد کن
که بگریم

من طالب یک آه جگر سوزم
تا در سینه بپیچد
طوفان کند
آنقدر که از دیده شب و روز
فقط اشک بریزد


 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تیغ

شنبه 20 اسفند 1390 11:30 ب.ظ

نویسنده : عابر

الان چند سالی هست که خودم را به عنوان یک معلم در آموزش و پرورش این مملکت جا زده ام و در کسوت معلمی در گوشه ای از این خاک و در مدارس مختلف می پلکم .باور کن در این سال ها من که جز بی برنامگی و روزمرگی در آموزش و پرورش ندیدم. در صورتیکه به نظرم اینجا باید از لحاظ برنامه ریزی و هدفمندی پیشگام بقیه باشد.
به هر حال آنچه به شخص خودم مربوط می شود به عنوان یک فرد مستقل که فقط برای امرار معاش خودم را بر زده ام در  این دم و دستگاه چند روز پیش از بچه های دو سه کلاس خواستم نظرات خودشان را درباره من روی تکه ای کاغذ بنویسند . اصطلاحا هر چه می خواهد دل تنگت بگو و هیچ آداب و ترتیبی مجو را خواستم در نظر بگیرندو حرفشان را درباره کلاس و من بگویند.وقتی نشستم و نظراتشان را یکی یکی خواندم خودم جا خوردم از آینه ای که اینها در مقابل من گرفته بودند. خلاصه نتیجه این نظرسنجی از پنجاه شصت بچه ای که من خودم را به عنوان یک معلم بهشان شاید تحمیل کرده ام اینها بود
حدود شصت هفتاد درصد شان گفته بودند آغا شما یک آدم جدی نیستید برای همین بچه ها زیاد ازتان حساب نمی برند.
سی چهل درصدی گفته بودند تو بین بچه ها خیلی فرق می گذاری یعنی تبعیض قایل می شوی و زرنگی عده ای را به رخ دیگران می کشی.
یک تعداد زیادی هم گفته بودند تو آدم بددهنی هستی و گاهی فحش می دهی . البته منظورشان گفتن کلماتی مثل احمق خاک بر سر و جانور و این هاست.
خیلی از خودم خجالت کشیدم. اینها چهل پنجاه نفرشان دختران دوره راهنمایی یک مدرسه روستایی هستند.البته پسرهای شهریم یک کم مهربان بودند باهام.شاید هم نمی دانم..
چه بگویم. گفتم که خودم را جا زده ام به جای یک معلم دیگری...
 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4